کوچه خادم آزاد - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:34
خیابان امیریه. کوچه ی خادم آزاد. خانه ای که شاهد جشن عقد و عروسی پدر و مادرم بوده. بزرگ ترها که از در خانه وارد می شدند باید خم می شدند تا سرشان به بالای در نخورد. راهرویی دراز داشت.سمت چپ راهرو دری ب
دوست - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:34
من در سال های دبستان آدم گوشه گیری بودم. از جمع فرار می کردم. در سال های بعد دوست هایی پیدا کردم. اما خیلی کم و محدود. جمع های دوستی را دوست نداشتم. بودن با یک دوست را ترجیح می دادم. اما حالا چند سالی
راستی روزهای سه شنبه پایتخت جهان بود - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:34
درس جدید خیلی سخت بود. اتود بیات کرد استاد علیزاده. نت درس را استاد شعاری برایم ایمیل کرده بود. به خاطر قطع شدن اینترنت چند روز به ایمیلم دسترسی نداشتم. هفته ی شلوغی را گذرانده بودم. هفته ای که ۳ تا ت
یک روز پر ماجرا - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:34
آن شب کلاسم که با زهرا تمام شد ساعت ۸ بود. هر چه منتظر ماندم نه تاکسی بود. نه اتوبوس می آمد. اینجا یکی از شلوغ ترین خیابان های شهر است که همیشه قدم به قدم تاکسی بود. از وقتی بنزین گران شده تاکسی ها کم
جشن های ملال انگیز - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:34
گاهی هم هست که می فهمی چقدر اشتباه در مورد بعضی آدم ها فکر می کرده ای. در مورد کسانی که ادعای فرهنگ و کمالات و خیلی چیزها دارند. ادعای متفاوت بودن. ادعای نقد به کارهای دیگران در حالی که خودشان درست هم
راستی روزهای سه شنبه پایتخت جهان بود (۲) - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:34
دوست عزیزم فاطمه وارد ردیف نوازی شده بود و خیلی برایش خوشحال بودم. دوشنبه از صبح فکر می کردم برای تبریک چه هدیه ای خوشحالش می کند. بعد یک لیست نوشتم از هدیه هایی که می دانستم خوشحالش می کند. دست آخر ب
یلدا - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:34
هر مناسبتی برای هر کس مفهومی دارد. یلدا برای من یعنی این شعر. یعنی اولین یلدای زندگی مشترک من و یار. یعنی هفت سال پیش و یک عالمه خاطره ی قشنگ.به کوری دل و چشم معلم دینی!«شب است و شاهد و شمع و شراب و ش
شب است و شور می است و شراب و شیرینی - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 16:22
این هم اولین شب یلدای زندگی مشترک.
من مادر هستم - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 16:22
فیلم من مادر هستم را دیدم. سوال های زیادی در ذهنم مطرح شد که هنوز هم پاسخی برایشان پیدا نکرده ام. آوا باید قصاص می شد. چون مرتکب قتل عمد شده بود. پس چرا فیلم اینقدر او را دختر پاک و معصومی نشان می دا
می روی و گریه می آید مرا - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 16:22
مدت هاست که نمی تونم حرف های دلم رو اینجا بنویسم. اینجا رو هنوز دوست دارم. ولی برای نوشتن دلم یه جای خیلی دنج و خلوت می خواد. ولی احساس می کنم اون فضایی که دنبالش می گردم شاید اصلا وجود نداشته باشه.
باز آمدم - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 16:22
خاطرات بزرگ ترين سرمايه هاي زندگي هستند. گاهي با شنيدن يك موسيقي خاطره انگيز، تمام خاطرات برمي گردند. خاطرات به من برگشتند. من به خاطره ها برمي گردم.